بهشتِ من  

اگر از زندگی حذفت کنم مي تونم خودم باشم. مي تونم اعتقاداتمو بدون ترس نشون بدم، مي تونم آزادانه وارد اجتماع بشم. مي تونم موسیقی یاد بگیرم. مي تونم کلاس برم، مي تونم هرچیزی که دوست دارم بپوشم. مي تونم به ظاهرم برسم، مي تونم خاطرات دانشگاهم رو بدون ترس و با صدای بلند توی خونه تعریف کنم. مي تونم عاشق بشم. مي تونم بخندم. اگر فقط تو نباشی، من کمتر دروغ مي گم. کمتر با لرز ميام خونه.
اگر تو نباشی من بهتر زندگی مي کنم.
 
+ چطور وجدانت انقدر آسوده است؟ چطور ف

ادامه مطلب  

دل حرمت داره ...  

بدترین شکنجه آن است که دیگر نتوانی دوست بداری!
#داستایفسکی
قبلنا وقتی این جمله رو مي خوندم درکش نمي کردم اما الان از ته دلم درک مي کنم چی ميگه
راستش به دوست داشتنم برخورده به دلم بر خورده  خیلی وقته که نمي تونم دوست داشته باشم حس مي کنم دلم سفت شده از دوست نداشتن
ببین حس دوست داشتن خیلی خیلی عالیه حس خوبی داره ولی امان از اینکه بخوره تو ذوقش چنان مي پره که انگار اصلا دل نداره که دوست داشته باشه
خیلی عذاب آوره دیگه به آدما هیچ حسی ندارم
نمي دو

ادامه مطلب  

ترس  

۴ _۵ سالم بود، یه شب دزد اومد خونه مون! من اون شب انقدر ترسیدم که دیگه 
شبا نمي تونستم بخوابم، دائم گریه ميکردم، از هر چیزی مي ترسیدم، تاریکی، تنهایی و
حیوون و.... آخرش مجبور شدن ببرنم دکتر روانشناس و خلاصه پروسه طولانی ای 
طی شد تا خوب شدم! این روزا حال اون وقتا برگشته... دوباره نمي تونم بخوابم.. 
خستگی فشار مياره.. ولی باز نمي تونم بخوابم و از اون طرف نمي تونم سر کلاس 
هشیار باشم! از هر چیز و هر صدایی ميترسم... من که سال هاست به صدای سگ 
عادت کردم و

ادامه مطلب  

ازاین گریه چه میدونی...  

اخرش به خاطر فکرکردن زیادی مغزم متلاشی ميشه 
نمي تونم به یه تصميم نهایی برسم با خودم ....
هميشه یه گوشه ذهنم اینه نکنه اشتباه باشه ...
ازاشتباه ميترسم ...
واسم خیلی مهمه ....نمي تونم بی تفاوت باشم برخلاف همه چیزهای دیگه که ساده ميگذرم ازشون
هرکس زندگیش رویه محوری ميچرخه زندگی کوفتی من فقط همين... من از اون دسته ادما ميشم مطمنم که اگه مدرکم ازم بگیرن هیچی ندارم (ولی شما اینجور نباشین)
نمي تونم سرش ریسک کنم 
هنوز 9 ساعت وقت دارم تا تغییرش بدم 
نکنه اخر

ادامه مطلب  

هِی دختر، دمت گرررم...  

"هوالمحجوب"

هنوز هم مي تونم عاشقی کنم، هنوز هم مي تونم احساساتی بشم ... هنوز هم ...
فکر مي کردم با این همه منطق خوانی و کلام و اصول دیگه احساسی برام نمونده!
ولی حالا تو این روزها ميبینم نه! منطق و اصول و فلسفه و کلام ، عشق را احساس را
قشنگ تر مي کنن... زیباتر مي کنن.
مغز را هوشیار تر ميکنن.
برای همينِ وقتی استاد فلسفه مياد سر کلاس ميزنه زیر آواز!
برای همينه استاد منطق با اون ژست خنثی اش خیلی راحت از احساساتش حرف ميزنه!
خیلی راحت تو چشم ما زل ميزنه ميگه

ادامه مطلب  

تا خرمنت نسوزد...تشویش ما ندانی!  

...یا حَبیبَ التَّوّابین...
به فکر فرو رفتم...
به فکر فرو رفتم و بلافاصله یه لبخند تلخ نشست روی لبم...
آخه این اولین بار توی این چند سال بود که داشتم بدون واسطه به خودم فکر مي کردم...
اولین باری که نگران خودم شدم...
تا حالا خودم رو اینطوری ندیده بودم...
چقدر عوض شدم...
یه ضعف جسمي آروم آروم داره بهم غلبه مي کنه...الان که فکر مي کنم مي بینم این ضعف قبلا هم بوده اما بهش توجهی نمي کردم...
دم ظهر که مي شه دیگه نمي تونم سرپا بایستم...باید درس بخونم....اما نمي تونم...

ادامه مطلب  

د ک  

نمي دونم دقیقا کجا رابطم نمي دونم‌با ک ر یا ستاره مي خوام چیکار کنم نمي دونم نمدونم و نمي دونم ولی از تایم گذروندن با د ک عجیب دارم لذت مي برم خوب من بلده حس خوبی در کنارش دارم دختر قوی و مسئولیت پذیریه نمي تونم منکر این شم که باهاش خوشحال ترم

ادامه مطلب  

یه زمان برگردان لطفا!  

ای بابا! دیدید چی شد؟ این ترم دیگه نمي تونم بگم «خدایا خودت امتحان ها رو به خیر بگذرون، قول ميدم از ترم دیگه عین آدم درس بخونم!»
چون اصولا اگه به خیر بگذره ترم دیگه ای وجود نداره، اگه به خیر نگذره هم که خب، به خیر نگذشته دیگه!
حالا از ظهر دارم مثل اسب شبکه مي خونم، لا به لاش هم برای تنوع تمرینای آخر فصل DSP رو حل مي کنم و فکرم هم کلا درگیر اینه که پس کی مي خوام شروع کنم این پروژه رو نوشتن؟! البته ددلاین تمرین رمزنگاری زودتر از پروژه س و وای خدای من!

+

ادامه مطلب  

فایده اینجا واسم چیه؟  

روزی که قصد کردم بعد از چند سال یه بار دیگه وبلاگ داشته باشم (رفتم پرشین بلاگ) قصدم نوشتن از روزانه ها و حتی خاطرات خوب و بد و زندگی خصوصی بود بیشترش هم البته خاطرات بد! خیلیا ميگن وقتی مي نویسیم حالمون بهتر ميشه دلم ميخواست اینو تجربه کنم اما هر بار وبلاگ رو باز مي کردم تا یه چیزی ار گذشته بنویسم آخرش مي دیدم نمي تونم، یه چرتی از یه موضوعی مي نوشتم و مي رفتم. چند بار سعی کردم اما پستهام نصفه نیمه موند و دیگه ادامه اش رو منتشر نکردم
 چند بار سعی ک

ادامه مطلب  

فایده اینجا واسم چیه؟  

روزی که قصد کردم بعد از چند سال یه بار دیگه وبلاگ داشته باشم (رفتم پرشین بلاگ) قصدم نوشتن از روزانه ها و حتی خاطرات خوب و بد و زندگی خصوصی بود بیشترش هم البته خاطرات بد! خیلیا ميگن وقتی مي نویسیم حالمون بهتر ميشه دلم ميخواست اینو تجربه کنم اما هر بار وبلاگ رو باز مي کردم تا یه چیزی ار گذشته بنویسم آخرش مي دیدم نمي تونم، یه چرتی از یه موضوعی مي نوشتم و مي رفتم. چند بار سعی کردم اما پستهام نصفه نیمه موند و دیگه ادامه اش رو منتشر نکردم
 چند بار سعی ک

ادامه مطلب  

صبح  

صبح بیدار شدم با چشمایی پف کرده؛با اعصابی خرد؛
چرا ایمان با اون کلمات تند نیس دار منو زخمي کرد انتقام چیو گرفت؟
ایمان یک روز از من متنفر ميشی! هیچوقت ازت متنفر نميشم الی!این پسره عاشقته الی!
ایمان من با تو نمي تونم وارد رابطه جدی بشم الان که کسی نیست جداشیم بهتره، الی تو به فکر من نباش چی کار داری...
هزارتارحرف اینطوری هزارتا اخطار و باز دم از عشق مي زد!
یکدفعه

ادامه مطلب  

یکی هست...  

یکی هست انگاری دوستم دارهنمي‌دونم چطور باهاش رفتار کنم. همه چی رو جلوش به شوخی مي‌گیرمولی رفتارم همونه که باهاش دارمطرف حسوده، لوسه، بی‌منطقه، خیلی هم متعصبتعصب خیلی بده... خیلیميگم بش که لوسی و بی منطقولی نميتونم بگم متعصبی. خیلی انگار براش مهمه

ادامه مطلب  

# یک عدد روانیِ مشنگ  

آقا خب باید اعتراف کنم که ....
اگه پرتابِ زیتون به سمت چشم و چالِ یه بنده خدا در هواپیما
و پرتابِ ته خودکار به سمت یکی از مسئولینِ دانشگاه جانِ کارشناسی
و شوت شدن از روی تردميلِ مربوطه به سمت زمين
و ۴۵ عدد دقیقه گیر کردن در دستشوییِ محترم
و دیگر سوتی هایِ خفنِ بنده، در این چند وقت اخیر رو سانسور کنیم
مي تونم بگم که من اصن آدمِ سوژه و کپیِ مستر بینی نیستم

ادامه مطلب  

1213  

ی صدایی اومدو با تپش قلب بیدار شدم...
چقدر وحشتناک بنظرم مياد این سکوت...
دیشب م باز بنا کرد به چرت گویی و به خیال خودش چزوندنم تو جمع... ی لحظه احساس تلخی بهم دست داد‌...بلندشدم رفتم آشپزخونه خودشم فهميد و سکوت کرد...چرا برخی اینطوری اند...
کل دیروز دمغ بودم. ..
بخاطر بابا ست مي دونم...تحت فشار ه و نمي تونم کاری کنم ...این بیشتر عذابم مي ده...
دوست دارم از همه عالم و آدم ببرم...حسم الان این ه..
این دل پیچه چی ه دارم... 

ادامه مطلب  

ضرس قاطع!  

به ضرس قاطع مي تونم بگم که اگه کسی توی خونه ی ما در حالی که اميرعلی دو سال و نیمه از دیوار راست بالا ميره و مامانم از تو آشپزخونه با داداشم که تو اتاقه حرف مي زنه و بابام داره بلند بلند قرآن مي خونه و تلویزیون هم روشنه،تونست درس بخونه...
قطعا
قطعا
قطعا در زمان جنگ جهانی دوم تو نقطه صفر مرزی آلمان و فرانسه هم به راحتی مي تونسته درس بخونه! والا!
:)
ولله الحمد...

ادامه مطلب  

1723  

بله :) و اینگونه بود که پاییز به یغما رفت و زمستون آغاز شد ! از شب یلدا و اتفاقای ِ خوشگلش نگم که واقعا خوش گذشت و نمي تونم با جزئیات بنویسم چون تا شب طول مي کشه و وقت منم برای پست گذاشتن محدوده، فقط اینو بگم که ارازل اومدن ُ ماهم تا نیومدن خوراکی هامونُ غارت کنن سریع همرو بالا کشیدیم و داشتیم منفجر مي شدیم وای چقدر خندیدم به اون روز :) امتحاناتِ دی ماه ـَم از 4 دی شروع مي شه و باید حسابی خر بزنم :| البته از آذر شروع کرده بودم مي خوندم ولی الان باید د

ادامه مطلب  

 

یه وقتایی به خودم مي گم خب جهنم ک نشه و خودمو ميزنم به در بیخیالی ولی بعدش مي بینم نمي تونم ...یعنی چی مي شه اخر این غصه؟!
ای کاش همونی بشه ک مي خوام...من دلم نمي خواد بر وفق مرادم نباشه زندگی...
شاید هر از گاهی یه چیزی مي گم ولی منم دوست دارم خوشبخت باشم...دوست دارم زندگی ارومي داشتم باشم...ولی ندارم...
من فقط خدا رو دارم یعنی خدا کمکم مي کنه؟معلومه ک کمکم مي کنه..خدا خیلی مهربون تر از اونیه ک ما فکر مي کنیم...البته با تلاش خودمونم مهمه...
 

ادامه مطلب  

اخر هفته و .....  

جونم براتون بگه
چون اخر هفته بود مسی
كه یكی از فامبلای خانم بود زنگ زد كه بیاد خونمون مثلا ما رو اشتی بده
كه من برم خونه پدر خنمم و از این حرفها
كه گفتم بهش من واقعا نمي تونم فراموش كنم اونها كین
اونها منطق انسانیت رو نمي دونن
نذاشتن دخترشون هم بفهمه
مگه ميشه من دو هفته تو بیمازستان بسترس بودم
یك بار نیامدن منو ببین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فقط یك بار نیامدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نذاشتن بچمو ببینم
واگذارشون كردم به خدا
و گفتم اسیاب به نوبت
اصلا من اونها رو د

ادامه مطلب  

یادداشت شانزده  

یلدا مبارک !
یکی از بهترین پاییز های عمرم بود . چیزی رو بدست آوردم که سال ها بود دنبالش بودم و اون ازم فراری بود ... آرامش :)
* تصميم داشتم زیاد بنویسم ، اما نشد ... یعنی حس مي کنم گاهی توی یک خط بهتر مي تونم منظورم رو برسونم تا با توضیح دادنش ... !

ادامه مطلب  

پیام‌های نانوشته  

از پیام‌های نانوشته...
این‌قدر براش بی‌ارزش شدم که حتی به خودش هم نميتونم بگم.
 
*****
سلام....ا، الان ۱۱ روز شده که دیگه با من حرف نزدید. مي‌دونید حالا سابقه نداشته، حتی تو بدترین شرایط هم ۴ روز بیشتر نشده بود. ....، ببخشید این رو ميگما ولی راستش کم کم دارم شک مي کنم که مساله چیز دیگه ایه.وقتی مي‌شنوم با بقیه حرف مي‌زنید و بیرون مي‌رید، بعد حتی جواب سلام من رو نمي‌دید، دلم مي‌شکنه. ببخشید ولی چند وقته حس ميکنم که دیگه نمي‌خواید دوست باشیم و

ادامه مطلب  

بهمنی دیگر در راه است.....  

هميشه از بزرگ تر ها به خاطر یک سری تصميماتشون شاکی بودم و هستم!
نمي تونم بفهمم مردم چطوری از چیزی که ازش سر در نمياوردن حمایت مي کردن در سال 57!
حالا خودم تو همون موقعیت گرفتار شدم!
یعنی واقعا نمي دونم کدوم درسته یا اصلا چی ميشه !
شدم تماشاچی یکی از حساس ترین برهه های تاریخی کشورم........
امروز واقعا " ری - استارت " شد ، کسی نميدونه چی پیش مياد
تمام مدت تو کافه نشستم و چای خوردم ، همه بحثشون وقایع اخیر و اعتراضات خیابانی بود. 
واقعا معلوم نیست .......

ادامه مطلب  

آرامشم کجاست ؟!  

وقتی زنگ بزنی حال خونواده تو بپرسی و بفهمي از ناامنی و شدت پس لرزه ها ميخوان برن توو چادر ...تو این سرما .... و نميدونی تاکی ؟!!!
و تو اینجا دلت چه حالی ميشه ؟!
مادرم پدرم برادرم توی چادر باشن و من اینجا دووور از همه ....
حتی نمي تونم کنارشون باشم الان 
خدایا خودت ميدونی ناشکر نیستم خودت ميدونی همه ی لحظه ها به تو پناه ميارم ولی دلم گرفته و دلگیرم بی نهایت 
من ازت گشایش ميخوام 
من ازت برای خانوادم آرامش ميخوام  
من جز تو پناهی ندارم خدای قلبم 
 

ادامه مطلب  

یادداشت نوزده  

در وصف رابطه های جدید و نوپایی که خیلی اتفاقی بوجود اومد به واسطه ی همون رویا و غرق شدن که در پست قبلی توضیح دادم ، فقط مي تونم از خدا تشکر کنم . چون من رو در مسیری قرار داد که مدت ها منتظرش بودم و شاید خیلی بهتر و صميمي تر از چیزی هست که تصورش رو مي کردم . به پیام ها نگاه ميکردم که متوحه شدم لبخند از روی لبم کنار نميره ، حتی گونه هام کمي بی حس هم شده بودند ! تصميم گرفتم که بیام و ثبتش کنم ... که این چند روز من به بزرگترین چیزی که ميخواستم رسیدم ... برای

ادامه مطلب  

یادداشت نوزده  

در وصف رابطه های جدید و نوپایی که خیلی اتفاقی بوجود اومد به واسطه ی همون رویا و غرق شدن که در پست قبلی توضیح دادم ، فقط مي تونم از خدا تشکر کنم . چون من رو در مسیری قرار داد که مدت ها منتظرش بودم و شاید خیلی بهتر و صميمي تر از چیزی هست که تصورش رو مي کردم . به پیام ها نگاه ميکردم که متوحه شدم لبخند از روی لبم کنار نميره ، حتی گونه هام کمي بی حس هم شده بودند ! تصميم گرفتم که بیام و ثبتش کنم ... که این چند روز من به بزرگترین چیزی که ميخواستم رسیدم ... برای

ادامه مطلب  

الاغ  

علارقم سفارش ها و این همه صحبت بازم واسه پنج شنبه قرار بره اتلیه
واقعا دیگه ازش خسته شدم
نمي تونم حالیش كنم شرایطه زندگیمونه بفهمه
دیگه از پسش بر نمي یام
هنوز عكسهای ماه قبل اتلیه كه واسه تولده دوستش بود رو ظاهر نكردههههههههههههههههههههه
ولی دوباره داره مي ره
پوله خودشه
ازش متنفرم
مثل یك حمال باید كار كنم
تمام نیاز مندیهای یك زندگی رو برطرف كنم
الان دچار مشكل مادی شدید شدم
ولی حاظر تیست یك زره بفهمههههههههههههههههههههههههههه
حالم از این

ادامه مطلب  

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید  

مي تونم به خودم بگم مرده تقریبا نمي تونم بنویسم خیلی وقته از خودم بی خبرم همش به مولانا حسادت مي کنم که شمس اومد به زندگی اش همه چیز زیر و رو شد اما من زندگی یم راکد شده به مزخرف مي گذره در جست و جوی عشقی هستم که بی توجه به جنسیت و مادیت منو توی خودش غرق کنه و هیچ وقت منو از خودش نجات نده راست مي گم یه مدت توی ارامگاه پشت سر هم یا گاه به گاه به ذهنم مي رسه اگه قراره عشقی باشه من این جوری مي خوامش البته برای عشق حد و مرز نمي ذارن مي دونم اما خوب گاهی ع

ادامه مطلب  

در انتظار  

بابا ده دقیقه پیش پیام داد که من رسیدم، تو کوچه ی نزدیک ایستگاه مترو ام. ولی من نشستم تو ایستگاه مترو و حوصله ندارم پاشم برم تو ماشین.
این توانایی رو در خودم مي بینم که تا وقتی ایستگاه بسته بشه و بیان پرتم کنن بیرون همين جا بشینم و به آدمایی که در رفت و آمدن زل بزنم.
+ البته هنوز به اون درجه از مردم آزاری نرسیدم که بشینم این جا و بابام رو منتظر بذارم، منتظرم خواهرم هم برسه، با هم بریم.
+ آقاهه ۱۰ متر هم باهام فاصله نداره و من نمي تونم چهره ش رو تشخی

ادامه مطلب  

بشین بخون محمد!  

سلام.
آقا محمد جان!
الان مي تونی بزنی کلا تا آخر شب بازی کنی! راحت و آسوده!
ولی فرداشب دیگه حق نداری افسوس بخوری که چرا هوش برتر نمي تونم شرکت کنم!
یک کار دیگه هم مي تونی بکنی.
الان بشینی تا ساعت 12 سوالای ورزشی و هنر رو خوب بخونی. نکته دارها رو دربیاری. بعد فردا صبح ساعت 6 صبح بسم الله رو بگی و سوالای هنر رو سریع بخونی. بعد شروع کنی به مرور سوالا. و منتظر زنگ از هوش برتر!
کدوم تاش بهتره؟!
نه خودمونیم!؟
قبوله رفیق. همون دومي رو اجرا مي کنم.

ادامه مطلب  

رهاش کن  

در یکی دو ماه اخیر،دنیا بهم ثابت کرد که وقتی دنبال چیزی هستم و سخت تلاش ميکنم تا بدستش بیارم،نمي تونم به خواستم برسم...هر وقت دنبال چیزی بودم،تا ولش کردم بدستش اوردم.
هر چیزی.فقط هنوز یاد نگرفتم که کامل رها کنم.یاد نگرفتم بیخیال شم:/
پ.ن:زمان گذاشتن و راه افتادن دنبال اون آدما فقط واسه جواب دادن به سوال ذهنم نه تنها فایده نداشت و ضایع شدم،که نا اميدم هم کرد.وقتی بیخیال شدم و گفتم که اصلا نميشه همه چیز خودش مشخص شد.کاش این روند ادامه داشته باشه...

ادامه مطلب  

سیکل معیوب  

یه چیزی رو فهميدم.وقتی به اون روزا بر ميگرده، منم به اون حسا بر ميگردم به همون روزا.
نميتونم نگاهش کنم. نميتونم دوسش داشته باشم. نميتونم بهش محبت کنم.
ازش فراری مي شم. چیکار مي تونم بکنم؟
اون با اینکار تلاش مي کنه برای خوب شدن حالش، و توجه ما رو ميخواد که بهترتر هم بشه. و چون با این کارش حالمو بد مي کنه و اون چیزی که مي خواد رو نمي بینه، باز مي‌ره تو پیله خودش، بیشتر ميخوره نوشیدنی، و بیشتر حال منو بد ميکنه. و این سیکل معیوب هی ادامه داره!
به نظرم

ادامه مطلب  

کم توقع  

کل اون راهروی طولانی ایستگاه متروی انقلاب رو راه افتاده بود دنبالم و مي خواست نمي دونم چی چی بفروشه بهم. وسطای راهرو یهو گفت : خب برام خوراکی بخر!
گفتم اینجا که چیزی نیست، باشه، بریم بیرون یه چیزی برات مي خرم.
از پله ها که رفتیم بالا یه سوپرمارکت بود. گفتم چی مي خوای؟ گفت نمي دونم، هر چی! با دستم به قفسه ی چیپس و پفک و بعد هم قفسه ی کیک و بیسکوییت ها اشاره کردم و گفتم از کدوما مي خوای خب؟
باز گفت فرقی نداره. داشتم فکر مي کردم مگه ممکنه فرق نداشته با

ادامه مطلب  

you're a sky full of stars  

آدمي ام که از تلفنی حرف زدن فراری ام. ولی وقتی ی. مي‌پرسید خب، اوضاع خوبه؟ مشکلی نداری؟ حس کردم تنها آدميه که من ميتونم باهاش حرف بزنم و بعد یه آدم دیگه بشم‌. مثل تمام هزار بار پیش. مثل روز قبل از رفتنم که تمام آینده ای که برای خودم تصور ميکردم و یادم رفته‌بود رو به یادم آورد و گفت قدر خودم رو بدونم و من چقدر زود با سیل اتفاق‌های عجیب اینجا حرفش رو فراموش کردم. ۵۰ دقیقه حرف زدم. منی که از تلفن متنفرم. گفت به اینجا فکر نکن. به خونه فکر نکن. زندگی

ادامه مطلب  

 

حس ميکنم فقط نوشتن توی وبلاگ کافی نیست، من خیلی به رابطه دست و عقل ایمان دارم اما بهتره که خیلی چیزا رو روی کاغذ و با دست‌خط خودم بنویسم تا حک بشه توی سلول‌هام... هر روز باید بنویسم از خودم و اینکه این جمله‌رو اصلا یادم نره که «از عاقلی به عاشقی برسم» نه برعکس‌ش چون نتیجه‌ی خوبی نداره، اینکه اون روز باهاش خیلی صميمي بودم واسه خودم حس خوبی بود اما باید یاد بگیرم که هميشه‌اینقدر نزدیک نباشم و اجازه بدم خودشون منو کشف کنن... زود همه‌ی احساسا

ادامه مطلب  

یادداشت بیست و نه  

خیلی وقت بود که ميخواستم برای تو بنویسم . مدت ها با خودم سبک سنگین کردم تا خودم رو راضی کنم و اون پیامِ بی ربط شد تیر خلاص ! انگار دنیا ميگفت بنویس و دِل دِل نکن ... راستش رو بخوای نوشتن از تو یا برای تو حوصله ی زیادی مي خواد . دوست نداشتم وقتی خسته و عصبی م بنویسم ، دوست نداشتم خرابت کنم . تو مي فهمي منظورم رو ، نه ؟ ... آره مي فهمي . هميشه من رو خوب فهميدی . مي بینی ؟ وقتی حرف از تو به ميون مياد من مي تونم تا خودِ صبح جملات رو ردیف کنم و بنویسم . این رو هم

ادامه مطلب  

یادداشت بیست و نه  

خیلی وقت بود که ميخواستم برای تو بنویسم . مدت ها با خودم سبک سنگین کردم تا خودم رو راضی کنم و اون پیامِ بی ربط شد تیر خلاص ! انگار دنیا ميگفت بنویس و دِل دِل نکن ... راستش رو بخوای نوشتن از تو یا برای تو حوصله ی زیادی مي خواد . دوست نداشتم وقتی خسته و عصبی م بنویسم ، دوست نداشتم خرابت کنم . تو مي فهمي منظورم رو ، نه ؟ ... آره مي فهمي . هميشه من رو خوب فهميدی . مي بینی ؟ وقتی حرف از تو به ميون مياد من مي تونم تا خودِ صبح جملات رو ردیف کنم و بنویسم . این رو هم

ادامه مطلب  

یادداشت بیست و نه  

خیلی وقت بود که ميخواستم برای تو بنویسم . مدت ها با خودم سبک سنگین کردم تا خودم رو راضی کنم و اون پیامِ بی ربط شد تیر خلاص ! انگار دنیا ميگفت بنویس و دِل دِل نکن ... راستش رو بخوای نوشتن از تو یا برای تو حوصله ی زیادی مي خواد . دوست نداشتم وقتی خسته و عصبی م بنویسم ، دوست نداشتم خرابت کنم . تو مي فهمي منظورم رو ، نه ؟ ... آره مي فهمي . هميشه من رو خوب فهميدی . مي بینی ؟ وقتی حرف از تو به ميون مياد من مي تونم تا خودِ صبح جملات رو ردیف کنم و بنویسم . این رو هم

ادامه مطلب  

بعدا نظراتونُ تایید میکنم و جواب میدم حتما :)  

سخت ترین دوران، بدترین دوران، درست همين نقطه از زندگیه!
نکته ی بدترش اینجاست که گاهی بدجور این وسط، تنهای تنها، باید از دوطرف بشنوی.. بشنوی و دم نزنی.. نمي‌دونی چیکارکنی خب.. کدومو چجوری راضی کنی!
بدترترش اینجاست که هیچی هم نمي‌تونی بگی! 
هميشه یجورایی شاید حسودی ميکنم به بقیه.. که مي‌تونن حرفاشونو بگن و خودشونو سبک کنن.. ولی من خیلی هنر داشته باشم، فقط ميتونم بنویسم.. نوشتنایی که خونده نميشه.. فهميده نميشه..
مي‌گذره...

ادامه مطلب  

بعدا نظراتونُ تایید میکنم و جواب میدم حتما :)  

سخت ترین دوران، بدترین دوران، درست همين نقطه از زندگیه!
نکته ی بدترش اینجاست که گاهی بدجور این وسط، تنهای تنها، باید از دوطرف بشنوی.. بشنوی و دم نزنی.. نمي‌دونی چیکارکنی خب.. کدومو چجوری راضی کنی!
بدترترش اینجاست که هیچی هم نمي‌تونی بگی! 
هميشه یجورایی شاید حسودی ميکنم به بقیه.. که مي‌تونن حرفاشونو بگن و خودشونو سبک کنن.. ولی من خیلی هنر داشته باشم، فقط ميتونم بنویسم.. نوشتنایی که خونده نميشه.. فهميده نميشه..
مي‌گذره...

ادامه مطلب  

بعدا نظراتونُ تایید میکنم و جواب میدم حتما :)  

سخت ترین دوران، بدترین دوران، درست همين نقطه از زندگیه!
نکته ی بدترش اینجاست که گاهی بدجور این وسط، تنهای تنها، باید از دوطرف بشنوی.. بشنوی و دم نزنی.. نمي‌دونی چیکارکنی خب.. کدومو چجوری راضی کنی!
بدترترش اینجاست که هیچی هم نمي‌تونی بگی! 
هميشه یجورایی شاید حسودی ميکنم به بقیه.. که مي‌تونن حرفاشونو بگن و خودشونو سبک کنن.. ولی من خیلی هنر داشته باشم، فقط ميتونم بنویسم.. نوشتنایی که خونده نميشه.. فهميده نميشه..
مي‌گذره...

ادامه مطلب  

بعدا نظراتونُ تایید میکنم و جواب میدم حتما :)  

سخت ترین دوران، بدترین دوران، درست همين نقطه از زندگیه!
نکته ی بدترش اینجاست که گاهی بدجور این وسط، تنهای تنها، باید از دوطرف بشنوی.. بشنوی و دم نزنی.. نمي‌دونی چیکارکنی خب.. کدومو چجوری راضی کنی!
بدترترش اینجاست که هیچی هم نمي‌تونی بگی! 
هميشه یجورایی شاید حسودی ميکنم به بقیه.. که مي‌تونن حرفاشونو بگن و خودشونو سبک کنن.. ولی من خیلی هنر داشته باشم، فقط ميتونم بنویسم.. نوشتنایی که خونده نميشه.. فهميده نميشه..
مي‌گذره...

ادامه مطلب  

زلزله اومد ... ولی تو هنوز نیمدی  

درست وقتی فکرش رو نمي کردم اومد ... 
زلزله رو مي گم !
بعد یه روز ملس و گل گفتن و گل شنیدن تو جمع دوست و فاميل و غش و ضعف از خنده ، در حالی که داشتم با ميس پاستیلی دردِدل مي کردم متوجه ی یه لرزش غیر عادی شدم که بعد فهميدم اره ، خودشه !
دیگه نگم براتون از حال و هوای بعدش ... نگم براتون !
اون شب گذشت ولی اتفاقای خوبی بعدش افتاد.به شدت احساس سبکی کردم و دیدم wow! چه قدر زندگی آسونه ، چه قد راحت مي تونم خوشحال باشم.به قول ميس پاستیلی فهميدیم چیزایی که داریم هر

ادامه مطلب  

دنیا چقدر بی وفاست  

چه دنیای بی وفایی داریم ما:(
امروز صبح خبر رسید یکی از مشتریامون ک 23 سالشه (پسر) یهویی سکته کرده و مرده توی مغازه ی سوپریشون!!!
این پسر اینقدر مودبو و خوب بود و البته خوشگل ک نگو و نپرس! اتفاقا چند وقت پیش وقتی من برای تمدید اینترنتشون زنگ زدم بهش خیلی یهویی گفت مي تونم شماره ی خودتونو داشته باشم و غیر مستقیم خواست ک باهام در ارتباط باشه و وقتیم من گفتم ن خیلی محترمانه گفت شرمنده قصدم جسارت نبود باید ببخشین...
منم گفتم خواهش...
بعد امروز ک شنیدم فوت

ادامه مطلب  

مهمان داری  

نمي خوام به این فکر کنم که چرا کسانی به این که وسط هفته اونم ساعت سه ظهر و اونم به مدت یک هفته وقتی ميان خونت یعنی فقط به خودشون فکر کردن و نه به تو و شرایطت.
نمي خوام به این فکر کنم که تمام اقوام دقیقا همون شب وسط هفته بدون این که به شرایط تو فکر کنن ميان خونت دیدن مهمون هات.
نمي خوام به این فکر کنم که مهمون داری و مهمون نوازی انگار وظیفه ی من شده و یک امر عادی.
نمي خوام به خیلی چیزها فکر کنم اما واقعا نمي تونم.
صبح که داشتم حاضر مي شدم که بیام سرکار

ادامه مطلب  

 

ميدونی چرا دختر خوبی نميشم؟
چون طعم دختر بد بودن رو چشیدم
به نظرم بد بودن خیلی راحت تر از خوب بودنه.ولی خوب نتیج ای که ميگیرم هم به اندهزه ی خودم بده
هر جمعه تصميم ميگیرم مثل بچه آدم بشینم برنامه بریزم درس بخونم
یه روز که شل ميشم برنامه ی کل اون آزمونم بهم ميریزه
و وقتی متوجه ميشم برنامه ام بهم ریخت با یه روز اعصابم هم به هم ميریزه و نتیجتا کل روزهای متوالی دیگه
هم بی حوصله عصبانی مضطرب و احمق ميشم!
رقبایی که تا چند سال پیش به گرد پای منم نمي رسی

ادامه مطلب  

مرثیه‌ای برای قطعه از دسته‌رفته‌ام...  

   به عنوان آدمي که سلیقه موسیقیایی یه خورده عجیبی داره با آدمای دوروبرم کم‌وبیش تبادل قطعه‌های موسیقی داریم. تو یکی از تبدلات وقتی داشتیم خیلی جدی صدای وکال بند london grammer رو بررسی مي‌کردیم یکی از بزرگواران حاضر در جمع گفت که به خاطر این که آهنگای این بندُ تو روزای سخت زندگیش گوش مي‌داده، الان این آهنگا یادآور اون روزا و تجربه‌های تلخن دیگه نمي‌تونه آهنگاشونُ گوش کنه.   اون موقع با این که دید تقریبا واضحی از این اتفاق داشتم و کما

ادامه مطلب  

The Prestige (2006)  

Director: Christopher NolanIMDB : 8.5cast : Christian Bale , Hugh Jackman ,  Scarlett Johansson ,  Michael Caine ,.....
 دنیای شعبده و راز و رقابت.از اسم کارگردان و امتیاز فیلم همه چیز گویاست.روایت غیر خطی فیلم استادانه ست و  همه چیز تو فیلم به طرز غافلگیرکننده ای سر جای خودشه!سعی کنین چیزی رو حدس نزنین،متاسفانه از اواسط فیلم متوجه جریان شدم و اون شوک نهایی نولان که تو اکثر فیلماش هست اونطوری که باید منو به وجد نیاورد :)+کاتر :بعد مي‌خواید بفهميد راز کار چیه. ولی نخواهید فهميد. چون
درست نگاه ن

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1