به یاد قدیما  

سلام یه دفعه دلم خواست که بنویسم ...این روزها همه چی قاطی پاتی شده! به شدت روزمرگی دارم. از صبح زود که پامیشم میرم ویزیت تا ظهر. با این حال تجربیات باحالی از ویزیت کردنها دستم میاد.ظهر که میام خونه ناهار و استراحت. البته عادت دیرینه خودم رو حفظ کردم اگه شب دو ساعتم بخوابم ظهر نخوابم:دیعصر پیاده روی و بعدم شام:َ| بعدم رمان بخونم و بعدم لالا:/ کلا برنامه هام مسخره شده دیگه:|از صبح تا ظهر میدوام به هیچکارم نمیرسم:/  دلم شدیدا مشهد میخواد...

ادامه مطلب  

پنچری - دوره دوستانه - آخر هفته خونه مامان  

دوشنبه
حدود 20 دقیقه ای پیاده روی کردم تا خونه. سر راه کلی هم خرید کردم. قرص
وکس خریدم تا واسه اولین بار خودم صورتم رو وکس بندازم. تا رسیدم خونه از
ذوقم وکس انداختم. تو یه ظرف پلاستیکی ریختم و گذاشتم تو ماکروفر. ترسیدم
زیاد داغ شه. همون یه ذره که نرم شد زدم. خوب بود ولی کلی هدر رفت و کم
اومد. حالا باز امروز باید بگیرم بقیشو تست کنم. بعدش زنگیدم به مامان و
کلی حرف زدیم. یه موقعیت نسبتا خوبی سر راهمونه، اگه بشه شکارش کنیم خوبه!
از جملات فلانی بود


ادامه مطلب  

اولین روزهای 97  

از روز آخر 96 بگم که سال تحویل رو هم شامل بشه. ساعت 9-10 بود که بیدار شدم و صبحونه خوردیم و رفتم سراغ کارها. اول از همه میز توالت رو چیدم و گردگیری کردم، بعد کتابخونه اتاق رو و دیگه اتاقا دسته گل شدن. بعدش تمام وسایل پخش و پلای توی هال رو جمع و جور کردم و گردگیری کردم و وسایل سفره هفت سین رو پیدا کردم. هنوز سیب و سمنو و سبزه و ماهی نداشتم. سیگما هم به عنوان مدیر ساختمون رفت کلی لامپ خرید و لامپ همه پاگردا رو عوض کرد. این وسط هم دو تا از همسایه ها بهش گفت

ادامه مطلب  

لاندا لاغر می شود...  

من
اومدم. هاه. (با لحن سنجد بخونید )
از
دوشنبه بگم که عصری خودم تنهایی رفتم تیراندازی. تفنگم خراب بود، بایاس نبود و هی
چرت می زدم. کلی طول کشید تا مثلا تنظیمش کنه. تا آخر هم خوب نبود شلیکام! دپرس
شدم و برگشتم سمت شرکت که با ساحل بریم تا تاکسیا. ساحل هم که همش اعتراض می کنه و
مشکلات کاریشو میاد واسم میگه. من اصلا خوشم نمیاد. خصوصا که بخشمون جداست و کار
اون اصلا به من ربطی نداره. هی میاد بد میگه از شرکت و همه که چقدر ال هستن و بل
هستن. سخت میگذره بهم

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1