بسم الله...  

آبجی اکرم و دوقولوهای شیطونش از حالا
پاشدن از اصفهان اومدن اینجا برای شب یلدا
از پارسال که علی آقا بابای اکرم سکته کرد و مرد
اکرم خیلی آروم و بی سر وصدا شده
علی آقا مرد خوبی بود برای منم پدری کرد
خیلی شوخ طبع و مهربون بود، علی آقا 
اینطور که شنیدم قبل از بابا رفته بوده خواستگاری مامان
چند سال هم با مامان بهم علاقه مند بودن ولی بابابزرگ 
راضی نمیشه و علی آقا برای ادامه تحصیل میره فرانسه و 
مامان با بابا ازدواج میکنه و...
یکسال بعد از شهادت بابا

ادامه مطلب  

شرحه چهارم  

بسم الله
او: عاشق شدی؟من:به اباالفضل نهاو:هه...من:بابا استاد جان میگم به خدا نهاو : حالم از این ترسیدنت بهم میخورهمن:دروغ نمیگم باور بفرمایید...اصن من از وقتی بابا مامان طلاق گرفتن که دیگه این چیزا حالیم نیس...او:چه ربطی دارهمن :اونام عاشق بودن خوباو:جدی؟من:اووففاو:تو از کجا فهمیدی؟من:مامانم خودش گفت استاداو:قبل طلاق؟من : نه بعد طلاق...میخواس بم توصیه کنه هیچ وخ عاشق نشم بد اینو گفتاو:عجب توصیه خوبیمن:بله واقعااو:منم باید به دخترم این توصیه رو بک

ادامه مطلب  

بارون ...  

بارون داره هدر میشه بیا با من قدم بزندلم داره پر میزنه واسه تو و قدم زدنوقتی هوا بارونیه دلم برات تنگ میشه بازنمیدونی تو این هوا چشات چه خوش رنگ میشه بازبارون هواتو داره رنگ چشاتو دارهقدم زدن تو بارونبا تو چه حالی دارهدلم هواتو دارهبارون هواتو داره رنگ چشاتو دارهقدم زدن تو بارونباتو چه حالی دارهدلم هواتو داره
نیستی خودت کنارم و صدات همش تو گوشمهبارونیه قشنگی که هدیه دادی رو دوشمهبارون حواسش به توئه اونم دلش پر میزنهبجای من با قطره هاش رو ش

ادامه مطلب  

ســــــان ســـــــان خان  

ســــــــان ســـــــــان خان..
من دوسِت دارَم و عاشِقِتَم
ســـــــــان ســــــــان خان..
یه دَرصَدَم به حرفام شک نکن..
دل واسَت تند تند میزنه..
نذار دَست رو دَست..
اینم سوغاتیه عروسیِ اخیرِ سلطــــــــان شـــــاه سان سان خان کبیر الدولــــــه !!!
مدَتیس حسِ پُست نیس...
اَند امتحانات نیز نزدیک است..
یکی نیس بگه بابا جون مگه به نحوه تدریسِ خودتون شک دارید ک امتحان میگیرید؟؟!!
اگه خوب درس میدید پس ما نیز خوب یاد گرفتیم..
اگه نمیدید واسه چی تدریس می

ادامه مطلب  

بحث اون شب  

اون شب سر دختر همسایه بود بحث 
بابا میگه من با اونا قهرم (یعنی باباش) واس چی اومده خونه من .
کلی بحث کردم ک شما با پدرش قهری و قهر شما به من مربوط نیس 
این حرفها و بی منطقی های بابا....
 
گفتم واسه دندونت از اون استفاده کن

ادامه مطلب  

مامانش اومد  

امروز بالاخره مامانش اومد همدم همه چی خوب بود مامان خوشش اومد بابا باهام یکم حرف زد.پرسید این پسر کاسبه.میتونی باهاش بسازی؟  صبور و اهل زندگی هستی؟  گفت زندگی خیلی بالا و پایین داره.گفت زندگی عشق و عاشقی هم بی تاثیر نیس گفت مامانش خانوم خوبیه.باباشم بعدا میبینیم.گفت سن پسره کمه.میتونی بسازی باهاش؟  بابا نگران خونس فقط.کاش خونه جور بشه کاش اخلاق خودش عوض نشه من فقط نگران پنهان کاریاشم.فقط همین.سابقه اش تو این زمینه افتضاحه همدم افتضاااح.کاش

ادامه مطلب  

1211  

ف شرایط پیچیده ای داره...
فکرم مونده پیشش...
دختر قوی ه ...اما کوه هم باشی ممکنه به لرزه دربیای...
هر آدمی ی ظرفیتی داره...
چه خوب کرد که اومد پیشم. راستش اولش کسل بودم و موندم تو رودربایسی آخه اعصابم از صدجا خسته بود...از صد جا...از خرده فرمایش رئیس، از رفتار بابا...از حرفهای م پشت تلفن که از ح می گفت ...
اما حالا میگم چه خوب شد ف رو دیدم...شکر خدا که آروم شد.
ی حزنی ه تو چشمهاش .
میگفت ماهی با صد و بیست تومن گذرون می کنم...از سود تنها حساب بانکی شون.
ناراحت شدم

ادامه مطلب  

روز 23 - نگرانی  

تنبلی کردم و به قول 40 روزه خودم وفادار نبودم . باید برای دلبر نامه می نوشتم برای بودن تو و برای انرژی مثبت .. اما نمی دانم واقعن کاهلی کردم چرا ؟ چون گفتم کار دارم ولی بهت فکر کردم .. که قراره من و تو یک کار مشترک انجام بدهیم .. فکر کن ..بعد با هم بیشتر آشنا می شویم .. دلبر .. من امروز فیلم یاد هندوستون کرد .. چرا میخائیل من را نمی بینه ؟
چرا شما گاهی ایندقر عجیب میشید ؟
تو این مدلی هستی ؟
عجیب ؟
غریب ؟
خوب نباش .
دیشب رضایی زنگ زده بود به بابا داشتن حرف می

ادامه مطلب  

می رفت بابا می رفت...نه نمی رفت چرت نگو  

مامانم به من می گه «شور در آر» یعنی چیزی که بود، شورشو در میارم. راست می گه. انقد سرم تو گوشی بوده که حساس شدن. یا وقتی خوابیدم، فقط مثانه می تونه بیدارم کنه. من تو رابطه هم «شور در آر» هستم. مثلا الآن گفت: "برم پیش خانواده". کارش عقلانیه ولی عقل من نمی کشه که حق داره آزاد باشه. دلم می خواست بمونه و همچنان چت کنیم. ولی بش نگفتم نرو. یعنی اگه می گفتم، نمی رفت؟

ادامه مطلب  

کاسب اهل خدا  

یه انگشتر عقیق بزرگ دستش بود
قشنگ قد یه بند انگشت!
میدیدم که روی نگین انگشتر نوشته داره ولی نمیشد خوندش.
تمام مدتی که داشت در مورد اجناسش توضیح میداد حتی یه بار هم قسم نخورد و اسم خدا پیغمبر نیاورد
بابا یه کم سربسرش گذاشت و گفت ماشاالله انگشترتم خیلیی بزرگه
بنده خدا یه مکثی کرد بعد گفت این روش ایه الکرسیه چون میخوام همیشه باوضو باشم دست میکنم.

ادامه مطلب  

1209  

دیشب خواب بابا رو دیدم...
بخاطر حرفهای مامان هم بود...
نیم ساعت پیش زنگ زدم حالش رو بپرسم که جواب نداد...
الان زنگ زد و جواب سلامم رو نداده همه عصبانیتش رو سرم خالی کرد...
منم چیزی نگفتم...میدونم غرق در ح ه مثل همیشه...
فقط گفتم ببخشید بابا...ببخشید...
اما اون تلفن رو قطع کرد...
آخه مگه من چیکار کردم...
از خودم بدم اومد...
از همه زندگیم بدم اومد...

ادامه مطلب  

اوشاق دویغوسو. شاختا بابا – قیش بابا  

 
 
 
شاختا بابا – قیش بابا
 
 
 
 
 
ائودن چؤله چیخدی قیز قیزین آدیدی “اولدوز” بیردن آیاغی زویدو اونو یئره ووردو بوز
دوردو اؤتدو بوز اوسته او گؤزه‌ل بویو بسته اوزون توتدو قارلارا سؤیله‌دی خسته – خسته:
“شاختا بابا ، قیش بابا بوردان تئز سوووش بابا گئت گونشلی یئرلره اونلاردا قیزیش بابا !
اودوموز یوخدور بیزیم ائومیز سویوخدور بیزیم بیز ی اینجیتمه آرتیق دردیمیز چوخدور بیزیم ..”
قار شیشدی گولله اولدو قیزین آغزینا دولدو “یالان دئییرسن منه ؟

ادامه مطلب  

یواشکیهای من و پسرم  

هیچوقت زیاد جلو آینه نمی‌مونم، یعنی با این همه کار وقتش را هم ندارم...
اگرهم کرمی بخواهم به دستم بزنم اونقدر سریع  میرم تو اتاق خواب و کرم برمیدارم و میام که سینا کوچولو فکر کرده کشو لوازم آرایشم یک جای یواشکی است.
یک روز داشتم لاک میزدم، سینا کوچولو اومد پیشم.
+ ای چیه؟
* مامان دارم لاک میزنم.
انگشتهای کوچولوش را آورد جلوی من، ناخنهایش را بهم نشون داد، که من هم میخواهم. گفتم نه مامان شما مردی، مردها لاک نمی‌زنند، ببین بابا لاک نمیزنه. بابا ببی

ادامه مطلب  

خسته ام  

بعد نوشت : خستگیم تقصیر آرشیو نیستا ، سوتفاهم نشه . کلا خسته ام همش نمیدونم چرا ....سه چهارروزه دارم آرشیو یکی از دوستان رو میخونم ، شبا تا ۴-۵ صبح بیدارم ازونور تا ۱ظهر میخابم . این چندروز ک خونه بابا بودم ظهرا انقد بنیامین اومد بالاسر گفت خاله پاشو خاله خوابی خاله بیدارشو ک از رو رفتم و پاشدم :) دورش بگردم دوست داره همه بیدار باشن و دورهم ، وقتی یکی میره تو اتاق میاد سراغش میگه بیا بیرون خوابی پاشو . اناقو فقط برای خواب دوس داره . از دیشب ندیدمش د

ادامه مطلب  

قانون های خودمانی!  

مسافری در شهرِ بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می ‌زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می ‌گیرد که والله بالله من زنده‌ام!
 چطور می ‌خواهید مرا به خاک بسپارید؟ 
اما چند ملا که پشتِ سرِ تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می ‌گویند: پدرسوخته ی ملعون دروغ می‌‌گوید. مُرده.!
مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند

ادامه مطلب  

کشاورزی!  

امروز بابا ساعت شش صبح رفت سمت شهرستان واسه سرکشی به اراضی و طرح های کشاورزی و گاوداری.
منم رفتم باهاش .
سر یکی از طرح های کشاورزی رفتیم . عمو مرتضی سرکارگر باباست هم نظارت میکنه هم کار اخر ماهم گزارش و حساب کتابارو میفرسته.
یه تیکه کوچیک از زمین مونده بود شخم بزنن عمو مرتضی کارگرارو مرخص کرده بود گفت خودم این تیکشو شخم میزنم . 
منم اصرار کردم باید بدی من شخم بزنم . 
نشستم پشت فرموون تراکتور یه خط شخم زدم ته زمین دیسکا رو دادم بالا دور زدم یه خطم

ادامه مطلب  

69.دیدار  

میرفتم به سمت جاکفشی که متوجه شون شدم. گوشی رو دادند به خانمی و خودشون جلوی بنر شهدای مدافع حرم استان ایستادند. اومدم عقب تا عکسشون خراب نشه. کنار گوشم گفت تو جبهه با هم بودند الان بعد سال ها همدیگه رو تو مسجد دیدند. لبخند زدم به یاد اون شب که وقتی از کلاس برمیگشتم راننده ای که من و آقای بابا رو سوار کرد وسط راه گفت من فکر کنم شما رو میشناسم شما تو جبهه فرمانده دسته مون بودی. تمام ادرس ها رو هم درست داد اما چون اون زمان کم سن بود و تغییر قیافه ش در

ادامه مطلب  

[357]  

که حرفایی رو بزنم باهات، تو گوش بدی و گوش بدی!
که 1 ساعت و نیم قبل از اذان بیدارم کنی، بدون اینکه گوشیم زنگ بخوره و بگم: "میدونستم بیدارم میکنی!" و شروع کنم حرف زدن و حرف زدن و دردودل کردن!
که شب موقع خواب با وجود خستگی، خوابم نبره... بگم: "خدا دوست داره باهاش حرف بزنم!"... تصمیم به حرف زدن بگیرم و بگم خدایی، خودت بخوابونم! و بعد از چند دقیقه آروم تو بغلش بخوابم!
که دردی داشته باشم که درمانش تویی!!
عشق یعنی خدا
خدایی شکرت که بابا علیم هست! مامان فاطمه م

ادامه مطلب  

خونه باغ.  

مامان و بابا فردا میرن خونه باغ. منو نمیبرن البته من میمونم مادر بزرگ و عصاش!
واییی چ حالی داره الان اونجا . برگ درختای میوه باغ ریخته . هواهم ابری و بارونی همیشه . دم صبح ساعت شش بوی هیزم و مه که کل باغ رو گرفته  و بوی بارون ادمو دیوونه میکنه و صدای رود خونه اخر باغ.
و عمه معصومه و شوهر مهربونش که انقدر مهربونن که ادمو شرمنده میکنن . یه ویلای لوکس و باغ دارن کنار باغ ویلای ما. البته کوچیک تر هست ولی خیلی شیکه. یه نوه ی خوشگلم دارن . مهر سام . چشای این

ادامه مطلب  

مُرد لیلا....  

مرگ دیدم اشک‌های مرگ و مرگِ اشکهای گرم....دیدم بر لب تابوت سردی مادر لیلا لمیده پشت او....خرد و خمیده گونه‌هایش غرق دریایی از اشک رمیده....رنگ عشق و زندگی از روی زیبایش پریده با نگاهی....وحشت انگیز و سراپا حسرت و مات و دریده گفت....کارو...آخ کارو... مُرد لیلا...
مُرد لیلا.... 

ادامه مطلب  

روز هفتم  

روز عجیبی بود .. هست .. تا پایانش
رفتم ورزش
حس کردم مامان باز آزاده و علی را بیشتر دوست داره .. حتی بابا و اگر من از این خونه بروم .. اونها اینقدر برای من هم هیجان دارند ؟ نمی دانم
باید ذهنم را از فاکار پلید خالی کنم
تا چیزهای خوب بیاد خدایا ممنون
امروز به میخائیل پیغام دادم بابت حرف زدم .. آنقدر سرد بود که نگو
سلام . خوبی؟ کلاس آقای حمیدا خیلی خوب بود .. ممنون بابت پیشنهادت .مهیار یک روزی اگر فرصت داشتی می خواهم باهات حرف بزنم .سلامخوشحالم که کلاس مفی

ادامه مطلب  

دختر فداکار  

همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟
 
روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.
 
تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.
 
ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.
 
آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.
 
گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟
 
فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکه

ادامه مطلب  

روز بد  

امروز از همون اول فاجعه بود...همون صبح فهمیدم قراره تا شب له بشم زیر بار
فکرای جورواجور...استرس ،غم،دعوا،بحث...خوشبختی چه شکلیه که من هرقدر
دنبالش میگردم نیست؟!
خیلی بده هیچی نتونه خوشحالت کنه...خیلی بده تصمیم بگیری با دوستت بری
شیرینی فرانسه اما هیچی از چیزی که سفارش دادی نفهمی...مگه نمیگن حال
زنا رو شیرینی خوب میکنه؟! پس چرا مجبور شدم بریزمش دور کیکم رو..؟ چرا
قدم زدن تو انقلاب حالم رو جا نیاورد؟ چرا وقتی کتاب فروشی ها رو نگاه میکردم
بازم ته دل

ادامه مطلب  

۴۴۵  

با این رفتارهایی که من از فرزاد میبینم مخصوصا امروز تعجب میکنم نمیاد چیزی بگه !نمیدونم والا با اینکه باید بدم بیاد ازش ولی بدم نمیاد ازش ینی نمیدونم واقعا !شایدم توهم زدم !ینی یه کاری کرده ب هیچی باور نکنم !ن توهم که نیس...ولی شاید میخواد اذیتم کنه فقط ؟!شایدم میخواد مخمو بزنه !؟شایدم جدی جدی دوسم داره از همون پارسال !چمیدونم ...کلا اذرماه این موقع ها موجی میشه هیچی هم نگف پارسال ..امروز خو اومد دنبالم تا دمه دانشگا الکی وایساد و رفت  !بابا شایدم

ادامه مطلب  

دی نوشت  

هوا سرد بود
این دفعه آرامستان از همیشه آروم تر بود
طبق معمول آروم کنار سنگ مشکی نشسته بود...خیلی یواش توی دلش باهاش نجوا میکرد...صدای تق تق کفشم دردِدل دونفرشون رو بهم ریخت...ساده بگم کاش نمیرفتم...رفتنم خلوتشون رو بهم زد
آروم خم شدم و دستمو گذاشتم روی سنگش...فهمیدم یواشکی داره گریه میکنه ولی به روی خودم نیاوردم...یهویی با همون صداش که گرفته بود و مشخص میکرد گریه کرده گفت دیدی بچه هات بزرگ شدن ولی هنوز بلد نیستن سلامت کنن؟؟!!!
ته دلم لرزید...دلم ریخ

ادامه مطلب  

232  

بابا به اتفاقِ مامانم و مامانِش رفتن آبگرمِ گِنو

ادامه مطلب  

 

چقدر درد داره دختر بچه ای که هزار امید و آرزو داشته و از ترس یهو می ایسته و آوار روش فرود میاد یا اون پسر بچه ای که کلی تقلا میکنه تا فرار کنه ولی آوار مهلت نمیده نوزادی که با هزار چشم روشنی بدنیا اومده بوده و روشنی قلب بابا و مامانش بوده ولی نمیتونسته فرار کنه و ... پدری که همه زحمت های چندین و چند سالش یهو به باد میره خانواده ای که هر روز صبح به عشق اونا میرفته دنبال یه لقمه نون حلال دیگه نیستن ... یا اون مادری که تمام دلخوشیش به بچه هایی بوده که ا

ادامه مطلب  

1020 - چرا؟  

برای چی میخوای طلاق بگیری؟ 
- دوستش ندارم!
چرا؟ کاری کرده؟ عیبی داره که باعث شده دیگه دوستش نداشته باشی؟ 
- نه! اتفاقا خیلی پاک و خوب و مهربونه. ولی من از همون اولش هم دوستش نداشتم! 
پس چرا گذاشتی تا الان؟ بعد 5 سال؟ 
- سکوت...
اون چی؟ 
- دوستم داره.. 

ادامه مطلب  

کیمیا  

این تغییر فاز من و کیمیا داره دیوونم میکنه. نمیدونم چیکار کنم. انگار که قلبم رو از توی سینه‌م دراوردن و جلوی چشمم دارن آتش میزنن و کاری از من برنمیاد.
قلب چیه اصلا! انگار تمام خاطراتمون رو با جوهری نوشتیم که الان آب داره اون جوهر رو میشوره و میبره.

ادامه مطلب  

عوض شم....  

قلبم بی حس شده
ناراحتی حس محسوب نمیشه
حس ینی دل لرزه
ینی مردن مردن مردن و جنون...
نه دیگه خالیم!
عوض شده احساسم
چیز دیگه ای میخام
که تا حالا نخاسته بودم
ازدواج!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مث یه احمق میخام ازدواج کنم
مث تموم احمقای دنیا که ازدواج کردن
مث همه اونایی که یه زندگی گه تشکیل دادن!
نه
مغزم اینا رو میگه و مینویسه
اینجوری نیس هیچی
مث احمقا نمیشم
ازدواج نمیکنم مث احمقا
اینا رو قلبم میگه... مینویسه
بلاتکلیف نیستم
نگران هم نیستم
استرس هم ندارم
امیدوار هم نیس

ادامه مطلب  

مادر من, مادر من, تو یاری و یاور من...  

ساعت 1و 20 دقیقه شبه و من دارم سبزی هایی که عصر شستم و تو یخچال گذاشتم آبش بره, رو مرتب میکنم...به خودم نگاه میکنم ...چقد شبیه مامانم.. قبل از خواب همیشه آشپزخونه و یخچالو چک میکنه...چقد خوب بود وقتی با خیال راحت میدونستیم یه بزرگتر الان داره واسمون غذا حاضر میکنه, یه بزرگتر الان واسمون از نونوایی نون داغ میاره, یه بزرگتر مارو میبره گردش... یه بزرگتر...چه پشت گرمی محکمی...حالا نوبت ماست که بشیم اون"یه بزرگتر"...چه نخواستنی... کاش میشد همیشه بچه بمونیم و د

ادامه مطلب  

روزمرگی  

سلام 
بسلامتی پونصد تومن پول‌ از یه دانشکده کوچیک از دانشجوها جم شد
خدا رو شکر
گفته بودم که برای معلولین کمک جمع می کنیم خدایا شکرت که جزئی ازین کار خیر بودم
دیشب ماما بابا رفتن روستا
منم بهونه کردم چون تنهام رفتم خوابگاه پیش مریم
چون زهرا هم تنها بود به اونم داشتم اصرار می کردم که زهرا جون بیا 
که دیدم حمیده داره نگام میکنه 
به اونم اصرار کردم ک بیاد
خلاصه چهارتایی رفتیم دیشب خوابگاه
وای چقدر خندیدیم
لایو گذاشتیم ابروم رفتم چون با پیج من ب

ادامه مطلب  

سگ و گربه  

یه مثل یا شاسدم حکایت قدیمی هست در مورد سگ و گربه و صفتهای این دوتا
 
میگن وقتی که ولی سگ (صاحب و دوسدارش)، بهش حسابی محبت میکنه و غذا میده، سگ با خودش میگه، این خیلی منو دوس داره، این یا خدای منه یا عاشق منه
 
ولی وقتی صاحب و دوسدار گربه خیلی بهش محبت کنه، گربه با خودش میگه، این خیلی منو دوس داره که این همه بهم محبت میکنه، حتما من خدای اونم که این همه دوستم داره 
 
حکایت آدمایی که بهشون عشق میورزیم.. پاسخ قلبشون یکی از این دو صفته
تو خود بخوان حدی

ادامه مطلب  

می می ...  

عباس قبلا وقتی میخواست با ایما و اشاره حرف بزنه
صدایی مثل " اوووم" از خودش در میاورد و به چیزی که میخواست اشاره می کرد
چند روزیه از لفظ " می می " به جای اون استفاده می کنه
و دائم داره میگه " می می ... می می "
اینکه بعضی اوقات نمی خواد حرف بزنه و پناه می بره به این جور حرکات لابد دلیلی داره که ما نمی دونیم!

ادامه مطلب  

امشب  

امشب اولین شبی بود ک توو خونه ی جدید بودم و خواستم تجربه کنم این تنهایی و مستقل بودن رو ! البته بوده شب هایی ک تنها باشم ولی اینجا، توی این خونه ی جدید، قراره کلا خودم تنها باشم
ولی چون بخاری ندارم امشب، صابخونه( حیات خانوم) نزاشت توو خونه بمونم و گفت یا میای بالا پیش من و آقامون یا میری پایین پیش دخترمون ! الا و بلا نمیزارم شبو اینجا بمونی و سرما بخوری. 
هرررچی هم مقاومت کردم نزاشت و گفت یالا جمع کن بریم
دلم میخواست میرفتم پیش خودشون. حیات خانوم

ادامه مطلب  

فردایی که نباید، آمد  

در بیابانی تاریک واردم کردند که جز پنجه های تیز گرگان گرسنه و دندان های تیزشان چیز دیگری انتظارم را نمی کشد.حس دریده شدن دارن.نشانه ها هرگز به من دروغ نمی گویند.نشانه هایی که برجا گذاشته اند.
اطراف خالیست از دوستانی که گویا تنها به دنبال رسیدن به مقصود خویش بودند .اکنون کجا هستند،نمی دانم.شاید هم حس آنها از من قوی تر است ،که اینطور با بهانه یا بی بهانه به ناکجا آباد خریده اند.
شاید بی خود به دنبال فردایی بودم که نویدش را داده بودند .این فردا تا

ادامه مطلب  

آشوب  

ازوقتی کتاب "روز وشب یوسف" دولت آبادی را خوانده ام، درس دادن به پسرهای نوجوان برایم سخت شده. کنارشان احساس آرامش و امنیت ندارم. پیش تر ها نمی دانستم پسرها در این سن چقدر دنیایشان با دخترها متفاوت است. حالا مدت کوتاهی ست که می دانم و راستش اگر به من بود، دیگر شاگرد پسر قبول نمی کردم. اما به من نیست. تقصیر من چیست که شاگرد دختر کم است؟ درس دادن به این دوعتیقه ی پیش دانشگاهی به شدت سخت است. دلم می خواست به حسین حواله شان دهم. اما وقتی به این فکر می کن

ادامه مطلب  

پیداش نمیکنم !!!!  

هی تو خودم میگردم 
از وقتی که چیزی تو زندگیم رو یادمه شروع میکنم 
خاطره هام رو زیر و رو میکنم
یه عالمه تصویر یه عالمه صدا یه عالم رنگ و نقش تو‌ذهنم می یان 
روزای خوب روزای بد 
تلخی ها ،شیرینی ها 
مهربونی ها ،نا مهربونی ها
خوشی ها و ناخوشی ها 
تجربه ها 
روزایی که اشک ریختم و اشک ریختم و اشک ریختم
روزایی که برای خودم خوش گذروندم و خوش گذروندم و چقد خوش بودم
روزایی که سخت گذشتن 
و‌خلاصه لحظه هایی که بهم خوش گذشته و سخت گذشته 
ولی یه اتفاقی افتاد

ادامه مطلب  

از بالا پایین شدن خستم  

چقدر زندگیه من بالا پایینی داره.
دیگه خندم گرفته.
دقیقا در لحظه ای که فکر میکنم دارم سقوط میکنم.
اوج میگیرم
و  در لحظه ای که  به نظرم همه چیز رو به راه
با کله میفتم تو چاه
وقتی تو تاریکی چاهم و خودمو آماده مرگ میکنم
نور امیدی روشن میشه
و این چرخه ادامه داره.
آخه چرا
 

ادامه مطلب  

خوشی های بزرگ زندگی ...  

خوشی های بزرگ زیاد مهم نیستند .
مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد .
بابا جون من رمز بزرگ خوشبختی را پیدا کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته را خورد و یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد .
بابا لنگ دراز
جین وبستر

ادامه مطلب  

این پستم چرا پست نشد :|  

درد درد درد از دندون عقلی که بلاخره قسمتای آخرش داره در میاد !
امروز رفتم مغازه کمک داداشم و جالبه بدونید که گوشی و کیف و هیچی با خودم نبردم جز یه کارت بی آرتی که فقط برسم به سرکار :)))
حالا این وسط اینقدر کتونی پوشیدم بوی پاهام از بین نمیره هرچقدر میشورم :(((((
از اونورم داداشم موهای سرش اینقدر نازک شده که داره کم کم خالی میشه سرش!

ادامه مطلب  

زن کافر  

دانشجویى از ایران رفته بود مجارستان واسه درس خواندن، بعد از دو سه سال به باباش زنگ میزنه میگه: بابا من اینجا با یه زن مجارستانی ازدواج كردم.
باباش عصبانی میشه میگه: بابا اونا همشون كافرن فردا جواب مردم رو چی میدی؟ وقتی اومدی ایران نمیگن زن فلانی كافره نمیگن پسر فلانی زن كافر گرفته...!؟خلاصه پسره بعد چند سال با زنش میاد ایران بعد یه چند روزی زنشو میذاره خونه باباش خودش تنهایی میره تهران، چون باباش مریضی قندی و چربی داشته زنه هم دكتر بوده حسابی

ادامه مطلب  

توکل به خدا  

سخته تو اوج تنهایی باشی 
همسرتم درک نکنه تو رو 
جدیدا برای جمعه هاش همیشه برنامه داره...
یک هفته با دوستش 
یک هفته اضافه کاری 
یک هفته با مادرش
خلاصه با همه به غیر من ....
 
دلم گرفته ای دوست 
هوای گریه با من ....
 
خیلی دلتنگم 
خدا حجمش رو میدونه 
تازه میفهمم
عجب صبری خدا داره..
من جاش بودم دلم میسوخت 
یه کاری میکردم...
ولی خدا صبورتر از من 
الهی به امید تو 

ادامه مطلب  

خونه ي بابا...  

خونه ی بابا...
همون جاییه که کلیدش رو هیچکس نمیتونه ازت بگیره،
همون جایی که چه ساعت ۳صبح بیای چه ساعت ۳عصر از آمدنت خوشحال میشوند... درش ۲۴ساعت شبانه روز برای تو باز است...
همون جایی که وقتی میگویند دلتنگ اند، واقعا دلتنگ اند...
همون جایی که سر یخچالش میروی و هرچی میخواهی میخوری.
همون جایی که حتی اگر هوس کمیاب ترین خوراکی ها را هم کنی برایت می آورند.
همون جایی که همه دعوایت میکنن و غر میزنند تا غذایت را تا آخر بخوری.
همون جایی که گل و گیاه هایش به طر

ادامه مطلب  

استرس  

خب همدم جان
چقدر دیر ب دیر میام سراغت :/
وقتی همدم آدم اینترنتی باشه و همدم نویس هم ی دانشجوی هشت گرو نُه همین میشه دیگه!
نمیدونم چندم رفتیم خونشون.ولی خیلی خوب بود.خاطره ی خوبی شد.حرفا داره پله پله جدی میشه و من این پله پله جدی شدن رو دوس دارم.
ولی ی چیزی این وسط غلطه.چرا من اصلا استرس ندارم؟؟ مثل آرامش قبل از طوفانه شایدم چون من خودمو از قبل آماده کردم اینطورم.هرچی هست ک این بی استرسی داره منو ب استرس میندازه.دارم نگران میشم همدم
امروز ک ودمو تو

ادامه مطلب  

دلنوشته  

و چه شامگاهی رسید ان لحظه که رویا دستان کوچکش را برگردن نحیف بابا حلقه زده بود و از پدر لالایی فردایی بهتر می شنید.

ادامه مطلب  

به یاد رنگ شیری و آبی اُتاقکم  

نشسته بودم توی پارک کوچک رو به روی مغازه ی سعادت. جایی که از پنجره ی خانه مان دید داشت. از پنجره ی اتاق بابا و هال. مادرم رفته بود داخل مغازه تا خرید های چند روز آینده را انجام دهد. از لای شاخه ی درخت ها زل زده بودم به خانه. صرف نظر از بابا، که حالا پنجره ی اتاقش دقیقا روبه رویم بود، خیلی دلتنگ خانه شده ام. دلتنگ اتاقم و تمامی وسایلی که با عشق برایش خریده بودیم. دلم حتی برای ماشین لباسشویی هم تنگ شده است.15روز بود که به آن قسمت از محله ی کوچکمان سر نز

ادامه مطلب  

مرمت...  

ده دقیقه مونده که ساعت پنج بشه... فردا ارائه دارم ... استادم یه فرد فوق العاده دووزلیه ، از اون پدر بزرگای دوست داشتنی عاشق... تعصب داره روی تک تک آجرهای ساختمونا... بگذریم بعدا از اون مینویسم
اومدم بنویسم که دارم میرم بخوابم ... بعد از مدت ها دیدم کامنت داره وبلاگم ... خوشحالم که دوستیا کمرنگ میشن... ناپدید میشن... ولی از بین نمیرن ... ممنونم که میخونین وبلاگم رو 

ادامه مطلب  

دلبریتو کمترش کن (شهاب مظفری)  

متن شعر آهنگ:
چیکار میکنی اینجوری که دیوونه میشم بیا دلبریتو یکم کمترش کندلم عاشقه بیشتر از این نذار عاشقت شم داره میره قلبم بیا باورش کنحدی دل بردن واسه تو مردن همه ی عالم ای وای چه بده حالمدلم دیگه طاقت نداره دلم بی قراره داره کم میارهدیگه خستم از حالت چشم تو و حالای باحال نصف کارهدلم دیگه طاقت نداره دلم بی قراره داره کم میارهدیگه خستم از حالت چشم تو و حالای باحال نصف کارهمیلرزونه این زلزله قلبمو دین و ایمونمو زندگیمو بهم ریخته چشاتیه آدم

ادامه مطلب  

انار من  

گوشواره های انارم را برمی دارم و به گوش می آویزم،بابا تصمیم گرفته برویم خانه باغ،امشب دلم هیچ دور همی ای نمیخواست،دلم می خواهد فقط کنار کسانی که دوستشان دارم باشم بدون هیچ نمایشی،شام امشب را بابا درست کرد،فضای مه آلود حیاط خانه باغ،بخار روی شیشه ها،چراغ نفتی قدیمی،دیوار های کاه گلی که از کودکی بسیار دوستشان داشتم و دقیقه ها و ثانیه ها که می گذرند و یادآور زمانی می شوند،دلتنگ هیچکس نیستم،به خودم یک قولی داده ام که دیگر هیچوقت در زندگی از خ

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1  2  >